



دوکوهه بهار جبهه بود و بسیجی ها در دوکوهه خودشان را بازسازی می کردند. انسی دارد دوکوهه با بهار. در آستانه بهار، بسیجی ها باز هم به خط شده اند تا «راهیان نور» شوند. مگر می توان در بهار، تنها گذاشت دوکوهه را؟ مگر می توان در آستانه بهار، از عشق بسیجی ها به حاج همت و حسینیه حاج همت، ننوشت؟ بسیجی امروز، آنقدر معرفت دارد که بهارش جز با شهدا نگذرد. بسیجی، آنقدر معرفت دارد که وقتی برای بار اول، از دور، چشمش به ساختمان های پادگان دوکوهه می افتد، گرم گریه شود. اشک، بهاری ترین باران ممکن است بر گونه عشق. عشق به دوکوهه، عشق به شهداست. دوکوهه تمثیلی از عاشقی است. اولین پله نردبان شهادت. دوکوهه، سرخ ترین سربند، بر پیشانی همه خاک جبهه است. دوکوهه، پلاک خانه ساده بسیج است. در بهار، دوکوهه از غم و غربت در می آید، با همت بسیجی ها. دوکوهه فقط یک پادگان، همراه با چند ساختمان نیست؛ دوکوهه ام القرای بهار است. پایتخت بسیجی های دیروز و امروز و فردا. آشیانه پرستوها. دوکوهه، خاکی است پر از ستاره. پر از دستواره. بهار امسال، چراغ دوکوهه، با «مصطفای شهید» روشن می شود. در این مرز و بوم، تا خون بسیجی هست، حسینیه حاج همت، مظلوم نمی ماند. بسیجی واقعی، همان بسیجی است که همت را با وصیت نامه اش دوست دارد. بسیجی واقعی در زمان غیبت، اطاعت محض از ولی فقیه دارد. بسیجی واقعی، خود، آنقدر همت و باکری را دوست دارد که بهارش جز در دوکوهه نمی گذرد. کجا خون حاج همت ریخته شده؟ همان جا «مجنون» است بسیج. کجا خون باکری ها ریخته شده؟ همان جا «فرهاد» است بسیج. «لیلا»ی ما «شیرین» تر از آن است که مصادره شود. چه باک اگر به اسم همت و باکری، روزگاری بر فرق ما زدند؟! ما «همت اولی» و «باکری اولی» نیستیم که نام شهدا را ببریم، اما مرام شهدا را فراموش کنیم. ما از بس همت و باکری را دوست داریم که حتی اگر از نام این شهدا، بر فرق مرام ما، چماق بلند کنند، در قضاوت، دچار اشتباه نمی شویم و باز هم می گوییم: زنده باد همت، زنده باد باکری. بسیجی واقعی، «جبهه دوکوهه» را به این راحتی ها خالی نمی کند. اصلا فرق سر ما، سرتاسر ما، فدای شهدا. آنجا که «هورالعظیم» باشد، تعظیم، کار ماست. آنجا که «جزیره مجنون» باشد، جنون، کار ماست. آنجا که «قایق عاشورا» باشد، نقش شقایق را بازی می کنیم. همت، کجا سر از بدنش جدا شد؟ همان جا سجاده ماست، و ما همچنان انس داریم با خاک «طلائیه».
بسم الله الرّحمن الرّحیم
خيلیها مثل من دوست دارند شهيد شوند تا قبل از مردن بهشتشان را تضمين كرده باشند ولی الان درِ شاهراه شهادت را بستهاند. ولی راه اصلی شهادت همچنان گشوه است. شهادت يعنی بر ديگران گواه شدن. يعنی حجت را تمام كردن. آری راه شهادت باز است. اتّفاقاً الان جامعهی ما خيلی به شهيد نياز دارد. وضع جامعه خيلی خراب است و علاجش چيزی نيست جز چند مرد كه بروند جلو، خط را بشكنند و شهيد شوند برای ديگران. اسلام روز به روز كم رنگتر میشود. روز به روز منكرات بيشتر و معروفات كمتر میشوند. روز به روز وضع حجاب بدتر میشود. روسریها عقبتر میروند و مانتوها اگر ديگر تن كسی باشد كوتاهتر میشوند. زنا و دزدی روز به روز افزوده میگردد و حيا و عفت و احترام به ديگران كمتر. امر به معروف و نهی از منكری در جامعه اجرا نمیشود. اين جاست كه خط شكنان بايد بيايند جلو و شهيد شوند. خيلیها از پشت تريبونهای مختلف امر به معروف و نهی از منكر میكنند ولی در جامعه لب از لب باز نمیكنند. اين جا نياز به شهيد است. نياز به عاشقان واقعی شهادت و ولايت است. نياز به مردان و زنان شجاعی است كه چفيه بر گردن انداخته به عمق جامعه بروند و آنگاه امر به معروف ونهی از منكر كنند. بگويند خواهرم حجابت را و برادرم نگاهت را. بگويند ای سواره، پياده را. الان وقتی به كسی كه دَم از عشق شهادت میزند میگويی كه چرا امر به معروف و نهی از منكر نمیكنی؟ بهانهها میآورد و حرفها میگويد. "انسان اگر بخواهد كاری بكند برايش دليل و اگر بخواهد كاری نكند برايش بهانه جور میكند." اينها همه حرف است. مگر حماسهی حسينی علّامه شهيد مطهری را نخواندهايد. واجب است امر به معروف و نهی از منكر. واجب است بروی ياد بگيری امر به معروف و نهی از منكر را و لوازمش را يعنی روانشناسی و جامعهشناسی و احكام را به مقدار نياز. هرگاه اينها را آموختيد و امر به معروف و نهی از منكر كرديد آنگاه اگر در بستر هم مرديد شهيد حساب خواهيد شد. در وضع كنونی جامعه بستر جديد ديگری هم برای شهادت باز شده است. عاشقان شهادت، شيران خطهی شجاعت بشتابيد راه شهادت باز است. حتماً میدانيد كشور در برابر يك جنگ نرم واقع شده است. جنگی به مراتب سختتر و وحشتناكتر از جنگ سخت. جنگ فكرهاست. جنگ تسخير عقلها و عقيدههاست. جنگ بين ايمان است و شيطان. در اين عرصه هم به قول آقای جليلی به صف شكن و خط شكن و به شهيد نياز است. نياز است مردان و زنان شجاع بروند بياموزند آموزههای لازم برای جنگ نرم را و بعد بر دشمن بتازند كه آنگاه كه چنين كردند اگر بگويند منتظر فرج هستند بيراه نگفتهاند. اللّهمّ الرْزُقنا شَهادَةَ في سَبيلِك
بسمه تعالی
زندگینامه شهید غلام غلامی نخل ناخدائی
برادرشهیدغلام غلامی درسال 1339 درمنطقه نخل ناخدای بندرعباس درخانواده ای مذهبی بدنیاآمد. درسن 7 سالگی وارددبستان شددوران ابتدائی تحصیلات خویش رادردبستانی درنخل ناخداگذرانید. برادرغلامی ، فردی بااحساس ومهربان بود، بطوریکه همه مردم منطقه به اوعشق می ورزیدند واورادوست داشتند. ازهمان اوایل کودکی مسائل دینی رابخوبی رعایت میکرد، فقرمادی سبب شددوسال ترک تحصیل کندهمچنین برای برطرف کردنفقرخانواده خودوکمک به پدرومادرش درتابستان به کارگری مییرداخت. به مسجد علاقه زادی داشت واکثراوقات برای معنویت بیشتر اوقات بیکاری خودراصرف مطالعه کتابهای مذهبی میکردوپس ازمطالعه آنچه راکه برداشت کرده بود بادوستان خویش درمیان می گذاشت شهید غلام غلامی پس ازگذراندن دوره ابتدایی برای ادامه تحصیل واردمدرسه راهنمائی تحصیل 25 شهریورسابق شدودوره راهنمایی رادراین مدرسه گذراند. وی به مسائل سیاسی علاقه فراوانی داشت وتاانجاکه امکان داشت ازطریق صبحت کردن به دیگران سعی میکردآنهارانسبت به ظلم وستم رزیم خائن پهلوی آگاهسازد. سال دوم راهنمائی ورزش راشروع کردوهمیشه روزی دوساعت جهت تمرین به تربیت بدنی میرفت . درتربیت بدنی توسط یکی ازدوستانش باکتابهاونوارهای دکترعلی شریعتی آشنامیشد.که بازهم سعی میکرد ازطریق تماس بادیگران آنهارانسبت به مسائل آگاه کند. شهید غلام غلامی یک روزهنگامی که وارد مدرسه شدعکس ازشاه خائن توجهش راجلب کردکه زیراین عکس نوشته شده بود شاه سایه خداست وی ازمشاهده این منظره بسیارناراحت وعصبانی شدوگفت: آیایک خائن وقاتل می تواندسایه خداباشد چندنفرازدوستان نزدیکش به اوگفتنددست ازاین کاربردارکه عواقب خوبی نخواهدداشت ولی برادرشهید مان
میگوید امروز اسلام درخطراست وبرای (نجات اسلام)باید بااین جنایتکاران مقابله کنیم و....... برادرغلامی پس ازگذراندن دوره راهنمائی وارددبستان ابن سینامیشود. بااوج گرفتن انقلاب ، برادرغلامی همیشه میگفت به امیدخدااززیر بارانیهاکه برگردن ماسوارهستندآزادمیشویم. وی درسخنانش هم شاگردانش رابه شرکت درتظاهرات تشویق میکردوخودنیز همیشه درراهپیمائی هاشرکت می نمود. پس ازاوج گیری انقلاب دربندرعباس وتشکیل جلسات سخنرانی وبرقراری تظاهرات دردبیرستان ابن سینا، یک روز که مامورین انتظامی بامحاصره دبیرستان اجازه ورودکه دبیرستان رابه کسی نمیدادندبرادرشهیدغلامی قصدداشت ازدیوار آموزش وپرورش وارددبیرستان شودکه یکی ازمامورین متوجه شده وی رادستگیرکرده وبه کتک زدن اوراازدیوارپائین کشید. ولی اوازدست آنهافرارمی کند ارآن موقع به بعد نوارهای سخنرانی امام ودیگرسخنرانان مذهبی درمنطقه نخل ناخداتوسط برادرشهید غلامی توزیع میگردیدوتازمان پیروزی انقلاب اسلامی این کارادامه پیدامی کند.برادرشهیدپس ازپیروزی انقلاب برای ادامه انقلاب وپاسداری ازخون شهیدان واردسپاه پاسداران انقلاب اسلامی بندرعباس شده ودراین ارگان انقلاب به خدمت پردات تااینکه جنگ بین ایران وعراق شروع شدووی تصمیم به رفتن جبهه گرفت تاخون پاکش رانثارانقلاب اسلامی کندقبل ازاعزام به جبهه به مادرش میگفت: مادر، من میخواهم بروم وشهیدشوم، هرگز برمن نگرییدونبایدگریه کنی من ازتورضایت ندارم، وی می گفت: تاآخرین لحظه ای که قدرت وتوان ونفس داشته باشم وتاآخرین قطره خونی که دررگ دارم ازاسلام وقرآن وامام دفاع میکنم تاخداوندازمن راضی شود.
دارندازامام پشتیبانی کننداومیگفت: من تاآخرین قطره خون که دربدن دارم ازمام پشتیبانی می کنم چون امام امیدویاورمظلومان ومستعضعفین است. اوهمیشه میگفت: امام بودکه اسلام راازدست آن جانیان وخونخواران وزروگویان نجات دادبرادرشهیدغلام غلامی همیشه دعامیکردومیگفت: خدایاازعمرمن برداروبه عمرامام بی افزا. اعزام به سوسنگرد سومین ماموریت وی بودچون اوقبلا دوماموریت رابه انجام رسانیده وماموریت اول رادرجبهه قصرشیرین به انجام میرساند، وی داوطلبانه وبدون اطلاع خانواده اش به این جبهه می رودوپس ازیکماه به بندرعباس بازمی گردد. دومین نبرداومبارزه باضدانقلاب درشهرستان بندرلنگه بودکه دراین ماموریت گلوله به یکی از انگشتانش میخورد وصدمه می بیند، شهیدغلامی این ماموریت راهم بدون اطلاع خانواده اش می پذیردوبه انجام می رساند. باشروع جنگ تحمیلی عراق برعلیه ایران اوچندین باردرخواست ماموریت می کندولی درخواستش پذیرفته نمیشود. شهیدغلامی وقتی که پس از جروبحث زیادمتوجه میشودکه اورابه جبهه نمی فرستندازسپاه پاسداران استعفامی دهدپس ازاستعفای اوهنگام شب چندتن از برادران پاسداربه خانه او می آینداوراباخودبه سپاه می بردندوبادرخواست اومبنی بر اعزام به جبهه موافقت می شود. شهیدغلام غلامی درتاریخ 26 آبانماه به هنگام نبرد باکفاربعثی درجبهه سوسنگرد پس از چهارساعت مقاومت دربرابردشمنان اسلام ، به آرزوی دیرینه اش میرسدوشهیدمی شود.
«راهش جاویدان ویادش گرامی باد»